|
اگه کسي در شهر غم خيابان دوست ، کوچهي محبت پلاک مهر، منزل مونس هاي شقايق را پيدا کرد سلام مرا به اهالي آنجا برسانداگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه استمائيم و مي ومطرب و اين كنج خراب جان و دل و جام وجامه در رهن شراب فارغ ز اميد رحمت و بيم عذاب ازاد ز باد و خاك و از اتش و اب يادته موقع رفتن گفتي كه عاشق ترينم گفتي تا آخردنيادل به هيچ كسي نمي دمبعد چند ماهي كه رفتي خبري از تو شنيدمگفته بودي به يه قاصد عاشق يه عشق ديگمچشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستشبهش گفتم چون دوستم داري بهم نياز داري يا چون بهم نياز داري دوستم داري بعد از سکوتش خنديد و گفت: جمله ي قشنگيه!!! ولي...چرا هيچ وقت به جمله ي قشنگم پاسخي نداد ؟؟ اما... اگه اون يه روزي اين سوال رو ازم مي پرسيد بهش مي گفتم: چون دوست دارم بي نياز ترين آدم روي زمينماگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دورشدن از ابرا چه حسي داشت " اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتيها چه تنها ميشه " اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين ميشه " اگه مي دونستي که رفتنت چه اتشي بر جانم کشيد اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي خداحافظکاش کسي تو دلمون پا نمي ذاشت کاش اگه پا مي ذاشت دلمون رو تنها نمي ذاشت کاش اگه تنها مي ذاشت ردپاشو رو دلمون جا نمي ذاشتبزرگترين ثروت:جواني...........بزرگترين خاطره:اشنايي..........بزرگترين تجربه:عشق.............بزرگترين ارزو:وصال...............بزرگترين نعمت:خوشبختي.....................بزرگترين غم بي وفايي................بزرگترين درد جدايي................بزرگترين اندوه :مرگ.............بزرگترين بلا :نااميدي سعي کن به خاطر کسي که دوستش داري، غرورت رو از دست بدي. ولي مواظب باش که بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري از دست ندي اگرکسي واقعاً تورو دوست داشته باشه ، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم، ميگه مواظب خودت باش، پس مواظب خودت باش + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:19 توسط کامبیز |
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:15 توسط کامبیز |
پوچ دیدگان تو در قاب اندوه سرد و خاموش خفته بودند زودتر از تو ناگفته ها را با زبان نگه گفته بودند از من و هرچه در من نهان بود می رمیدی می رهیدی یادم آمد که روزی در این راه ناشکیبا مرا در پی خویش می کشیدی می کشیدی آخرین بار آخرین بار آخرین لحظه ی تلخ دیدار سر بسر پوچ دیدم جهان را باد نالید و من گوش کردم خش خش برگ های خزان را باز خواندی باز راندی باز بر تخت عاجم نشاندی باز در کام موجم کشاندی گرچه در پرنیان غمی شوم سال ها در دلم زیستی تو آه , ندانستم از عشق چیستی تو چیستی تو کیستی تو + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:9 توسط کامبیز |
اول سلام دوم بخونید + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:7 توسط کامبیز |
پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به اخر تو بیا شروع من باش شب از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های اخر من اسمت ببخش به لبهام بی تو خالی نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایبون دستات خواب سبز رازفی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش من پر از حرف سکوتم خالی ام رو به سقوط ام ........ نمی خوام اشفته باشم ارزوی خفته باشم تو نذار اخر قصه حرفمو نگفته باشم + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 16:0 توسط کامبیز |
|
| ||||||